گروه کوهنوردی اماوند


برنامه این هفته

صعود به قله تافک   سرپرست اقای گنجعلیخانی 09131407068

طبیعتگردی و کوهپیمایی کل نمکی سرپرست خانم سلطانی 09366482072

صعود به قله دماوند از جبهه شمالی

فرستادن به ایمیل چاپ

 

 

بنام همیشه همراه

گزارش صعود جبهه شمالی قله دماوند

تاریخ اجرا: 27 الی 31 تیر ماه

سرپرست: محسن دامغانی


به کوهستان ها بروید و نظم و اراستگی خوب انها را فرا گیرید، آرامش طبیعت به درونتان جاری خواهد شد. همانطور که نور خورشید به درون درختان جاری می شود، بادها طراوت خود را به درونتان خواهند دمید وطوفان نیروی خود را در حالی که بیم و ترس از شما فرو می ریزد، همانطور که برگهای پاییزی فرو می ریزد."جان مویر"

سرانجام پس از مدتها انتظار ساعت 14 روز سه شنبه 27/4/96 از کرمان خارج می شویم تا به سمت زیباترین و بلندترین قله ایران که همان دماوند سرفراز می باشد به حرکت در آییم.

همنوردان 8 نفر همدل و مهربان می باشند.

این بار جبهه شمالی دماوند هدف ماست. مسیری سخت، دشوار ولی بسیار زیبا و رویایی.

ساعت 4 صبح وارد تهران می شویم.در انجا یکی از همنوردان تهرانی به ما ملحق می شود. بلافاصله و بدون توقف به سمت جاده هراز می رویم. به رودهن که می رسیم سپیده دم نوید یک روز زیبا را به ما می دهد.

در طول مسیر مدام به اطراف نگاه می کنم بلکه بتوانم ببینمش،موفق نمی شوم اما شکست هم نمی خورم.

گویی می گوید:صبر داشته باش و سماجت به خرج بده.شاید می خواهد از علاقه ام نسبت به خودش مطمئن شود. در آخرین پیچ بعد از امام زاده هاشم ناگهان چهره گشود. انگار نه انگار که همین دو سه دقیقه پیش بود که هیچ دیده نمی شد، با قدی دست کم سه هزار و چند صد برابر قامت من نگاهم می کرد.با تبسمی بر چهره و غرق در نور و شفاف.

آنچنان که هیچگاه ندیده بودمش.

بعد از پلور به سمت تونل شماره 8 ادامه مسیر می دهیم.با انکه ساعات اولیه صبح را آغاز می کنیم با این حال ترافیک جاده هراز سنگین و قابل توجه است.

از تونل شماره 8 که خارج می شویم در سمت چپ وارد جاده ناندل می شویم.جاده ای زیبا ولی پر پیچ و خم و خطرناک.

ساعت 8 وارد ناندل می شویم و به سمت خانه اقای صالحی مرد زحمتکش و مهربان آن دیار می رویم.ایشان به گرمی از ما استقبال می کند. با توجه به خستگی و طولانی بودن مسیر حدود یک ساعت استراحت می کنیم.در انتظار دوستانم هستم که قرار است از شیراز به ما ملحق شوند.با ورود آنها صبحانه ای در جمعی صمیمانه صرف می کنیم و کوله ها را آماده کرده با 2 دستگاه وانت به سمت سنگ بزرگ حرکت می کنیم.

در طول مسیر جبهه شمالی و شمال شرقی دماوند تمام زیبایی و عظمت خود را به رخ ما می کشاند.

همنوردان از اینهمه زیبایی و شکوه شگفت زده شده اند.

ساعت 12 به سنگ بزرگ می رسیم و با کوله هایی سنگین حرکت خود را به سمت جانپناه اول شمالی آغاز می کنیم.مسیر فوق العاده قشنگ است، زیبایی مسیر باعث می شود که کمتر خستگی سفر طولانی که داشته ایم را به یاد اوریم.

به هر تقدیر ساعت 16 به جانپناه اول در ارتفاع 4000 متری می رسیم. ناهار را صرف می کنیم، همنوردان شیرازی تصمیم دارند که به سمت جانپناه دوم حرکت کنند. ولی قصد ما این است که شب را در همان مکان استراحت کنیم، با توجه به مسافت طولانی و سفر خسته کننده ای که از کرمان داشته ایم حرکت و پیمایش بیش از این را به صلاح نمی دانم.

شانس با ما با یار بود و جانپناه خالی بود و نیازی به برپایی چادر نبود.هوا آرام و دل انگیز است و لذت قرار گرفتن در این نقطه کوهستان را برایمان صد چندان کرده است.

دماوند در هاله ای از ابر فرو رفته بود بی آنکه چشم از قله بر دارم دور و برش می چرخیدم، پایین پایش نشستم و به او خیره شدم. هیچ نمی گفت، انگار نه انگار که برای دیدنش آمده بودم.شاید می بایست از چهره گرفته اش می فهمیدم که حال و حوصله حرف زدن ندارد،هیچ نگفتم،هیچ نپرسیدم حتی به ذهنم نرسید که ملامتش کنم ولو به نرمی.

به هر حال سالها بود میشناختمش. تنها من نبودم که میشناختمش، خیلی ها میشناختنش.پدرم، پدر بزرگم و حتی انها که هزاران سال پیش از ما زندگی کرده بودند.

بنابراین اگر او مرا نمی شناخت چگونه می توانستم از او گله ای داشته باشم

آخر او چگونه می توانست از میان میلیونها انسانی که در طول هزاران سال دیده بودنش مرا بخاطر بیاورد.

مرا که اینقدر کوچک بودم.

لحظه غروب خورشید در این نقطه کوهستان افسونگر و رویاییست. شام سبکی صرف می کنیم، زمان حرکت را 5 صبح اعلام می کنم. انگیزه و اشتیاق را در چهره تک تک همنوردان می بینم.

با تاریک شدن هوا کم کم کیسه خوابم را پهن می کنم و خواب همچون مهی رقیق، چون لحافی که در کودکی بر سر می کشیدم نازک می شود و از راه می رسد و من می روم تا شب را در دامان دماوند به سر ببرم.

سپیده دم صبگاهی از خواب بیدار می شویم، چنان به خواب فرو رفته بودیم که انگار تمام دیروز را کوه می کندیم. ساعت 5 بامداد با کوله هایی سبک و انرژی و شوقی فراوان با گامهایی ارام و شمرده به سمت قله زیبای دماوند قدم بر می داریم.

لحظه طلوع خورشید در مسیر شمالی بسیار زیباست به طوری که چند دقیقه می ایستیم که مبادا این لحظه ناب را از دست بدهیم.

آنقدر زیبا که نه کلامی در وصفش می توان گفت و نه قلمی داشت که بتوان بر روی کاغذ حک کرد

فقط باید انجا بود و دید این همه زیبایی و شاهکار خالق بی همتا را.

ساعت 7 به جانپناه دوم در ارتفاع 4650 می رسیم.صبحانه ای صرف کرده و با همان ریتم یکنواخت ادامه مسیر می دهیم.از اینجا به بعد وارد برف می شویم و سرمای هوا تنمان را می لرزاند.

در کنار یخچال زیبای عروسکها و در شیبی بسیار تند و گاهی دست به سنگ هایی کوتاه با عزم و اراده ای راسخ طی مسیر می کنیم. وارد ارتفاع 5000 متری که می شویم یارانی که برای اولین بار این نقطه و ارتفاع را لمس کرده اند بسیار خوشحال و هیجان زده می شوند.

آرام آرام جلو می رویم.در ارتفاع 5200 متری یکی از همنوردان ناگهان احساس سر درد شدیدی می کند لحظه ای تامل می کنیم که شاید وضعیت ایشان بهتر شود. متاسفانه شدت درد بیشتر می شود. باید تصمیمی سریع و عاقلانه گرفت، تجربه ثابت کرده است که در این وضعیت بهترین کار بازگشت و کم کردن ارتفاع است. تصمیم می گیرم که خودم به همراه همنوردم به پایین بازگردم.مسوولیت تیم را به دو نفر از همنوردان با تجربه می سپارم، توصیه ها و تذکرات لازم را انجام می دهم و تاکید می کنم که ساعت 14 از هر نقطه و ارتفاعی که بودند به پایین بازگردند.از یکدیگر جدا می شویم.6 نفر در راه صعود بام ایران و 2 نفر در راه فرود. ساعت 30/10 دقیقه است.پیش بینی ام بر این است که تا 3 ساعت دیگر قله صعود شود. با آرامش به پایین باز می گردیم.ساعت 13 به جانپناه اول می رسیم. همنوردم با توجه به خستگی که داشت به استراحت پرداخت و من در انتظاری طولانی و پر استرس تا زمان برگشت دوستان از قله.

خوشبختانه همنوردان در ساعت 40/13 موفق به صعود قله شده بودند و لحظات زیبا و خاطره انگیزی را بر فراز بام ایران زمین رقم زده بودند.(همنوردان و یارانم امیدوارم همیشه بر فراز و بر قرار باشید)

از ساعت 16 از تیمها و نفراتی که از قله باز می گشتند جویای احوال بچه ها بودم، لحظه ای چشم از مسیر بر نمی داشتم. ساعت 18 یکی از همنوردان تهرانی به جانپناه رسید و نوید صعود موفقیت آمیز و همچنین بازگشت تیم را داد.نفسی به راحتی می کشم.

سی دقیقه بعد صعود کنندگان قله به نزدیکی ما رسیدند، از خوشحالی اشک در چشمانم جمع شد.از فشار طاقت فرسایی رهایی یافته بودم.

به استقبال بچه ها می رویم لحظات بسیار پر احساس و قشنگی رقم می خورد اشک شوق و گریه شادمانی بر روی گونه های دوستان سرازیر شده است. تمامی نفرات تیمهای مختلف که شاهد این اتفاق بودند از این همه ابراز احساسات به وجد آمده بودند.

انسجام و همدلی گروه ما قابل تحسین است.

اعضای صعود کننده خاطرات لحظات صعود را بیان می کنند و من با فراغ بال به سنگ بزرگی تکیه می دهم و به منظر فوق العاده زیبایی که در زیر پایمان گسترده است دل می سپارم.

روستای زیبای ناندل، یال سر داغ و ابرهایی که در پایین دست بسیارند، می آیند سینه بر کوه می سایند خراشی بر می دارند و می روند.

شبی خاطره انگیز را در کنار هم سپری می کنیم. تمامی لحظات به شادی می گذرد.

پروردگار را شاکرم که بار دیگر گوشه ای از جلوه جمال زیبایی خود را به ما نشان و ما را سرمست از این همه عظمت و بزرگی قرار داد.

ساعت 6 صبح بیدار شده، کوله ها را جمع کرده و در شن اسکی با سرعت مناسب پایین می رویم.در کنار سنگ بزرگ اقای صالحی منتظر ما بود. سوار بر وانت به سمت ناندل حرکت می کنیم. 45 دقیقه بعد در منزل گرم و صمیمی ایشان هستیم، پذیرایی جانانه ای از ما می شود، از اینهمه ابراز محبت لذت می بریم.

کوله ها را داخل خودرو قرار می دهیم و با خانواده مهربان اقای صالحی خداحافظی کرده و به سمت ابگرم لاریجان حرکت می کنیم.با گذراندن لحظاتی در آبگرم و پس از آن صرف ناهاری لذیذ خستگی را از تنمان خارج کردیم. به سمت پلور می رویم در دوراهی رینه به گوسفند سرا که مسیر جنوبی دماوند است از ترافیک خودرویی و انسانی حیرت زده شده ایم. در قرارگاه فدراسیون احکام صعود همنوردان صادر شده و در شامگاه جمعه در ترافیک سنگین جاده هراز عزم تهران می کنیم.

ساعت 23 وارد تهران شده با دوست عزیزمان خداحافظی کرده و بی وقفه به سمت کرمان حرکت می کنیم.

ساعت 12 روز شنبه 31/4/96 ورودی شهر کرمان پایانی شیرین بر این صعود به یاد ماندنی بود.

 

(سرپرست برنامه)

در پایان گزارش جا دارد از تمامی اعضا تیم که در طول اجرای برنامه یار و یاورم بودند نهایت سپاسگذاری خود را داشته باشم.

از صبر و حوصله عباس جمشیدی که در تمام طول مسیر مسوولیت عقبداری تیم را برعهده داشت.

از فرهاد آخوندی و محمد زنگی آبادی بابت سخاوتمندی و محبت بی دریغشان.

از علی انصاری و هادی محمد حسنی بابت نزاکت و مهربانی.

از بانوان مهدیه میرزادی و زینب نیک نفس بابت مهر و محبت خواهرانه شان.

و در آخر تشکر ویژه از مهدی شهبازی همنورد بزرگوارمان که با کمکها و راهنمایی های موثر در طول مسیر، بی شک زمینه ساز صعود ما شد.

امیدوارم که تمامی اماوندی های عزیز در همه لحظات شاد و پیروز باشند.

به امید دیدار

محسن دامغانی

سوم امرداد  نود و شش

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه کردن